سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گاهِ رهایی

شاید در لحظه‌لحظه خواندن این رمان عاشقانه و سیاسی بارها در ذهنم تکرار شد چه خوب که حادثه شکل دیگری نداشت ولی بیشتر از آن به این فکر ‌می‌کردم که چه خوب‌تر می‌شد اگر حوادثِ بعد از حادثه، دقیقا همان شکلی که باید، اتفاق می‌افتاد؛ اگر نفوذ، نفاق، حرص، خیانت، ظلم، سهم‌خواهی، عافیت‌طلبی، نافرمانی و ترسِ عده‌ای، چوب لای چرخ این حرکت اصیل نمی‌گذاشت و اگر کوتاه‌قامتان بی‌مایه‌ با مغزهای کوچک آفت‌زده مانع اوج گرفتن و پرواز نمی‌شدند.
ولی گویا همه این‌ها نیز جزئی از ابتلاء تاریخ است و باید باشد.
فقط مبادا به ویروس غفلت و عادت مبتلا شویم که این نهضت را پایانی نیست و آرمان‌های بلند یونس و دریاها و احمداحمد و فاطمه‌ها، دست‌یافتنی است.
خلاصه با خواندنش هم عشق کردم هم شکر، هم غصه خوردم هم افسوس.

 


نوشته شده در پنج شنبه 99/2/4ساعت 11:0 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

اینکه دقیقا چند بار توسط ساواک دستگیر، زندانی و شکنجه شده بود را یادم نیست ولی خوب یادم مانده ایمان، استقامت، بصیرت و عشق این مرد بزرگ را؛
که اگر ایمان به هدفش نداشت، هرگز در این راه پر فراز و نشیب و سخت قدم نمی‌گذاشت.
که اگر استقامت نداشت، با همان اولین لگد، تمام آرمان‌هایش را رها می‌کرد و بی‌خیال مبارزه برای آزادی و آزادگی می‌شد.
که اگر بصیرت نداشت آنچنان محکم بر سر اعتقاداتش نمی‌ایستاد و با فرقه‌های انحرافی زمانش همسو می‌گشت.
و اگر عشق نداشت، هرگز بزرگ نمی‌شد و کتاب خاطراتش چنین خواندنی.

مابعدالتحریر: کتاب را به توصیه استاد یامین‌پور (قبل از ارتداد) و البته از روی طاقچه برداشتم و خواندم.


نوشته شده در پنج شنبه 98/12/29ساعت 10:19 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گاهی هم نذر کنیم و یک کتاب خوب بخوانیم،
بی‌شک تجربه لذت‌بخشی خواهد بود.

#تجربه_نوشت
#کتابخوانی

 


نوشته شده در چهارشنبه 98/11/9ساعت 11:33 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

کاش هرگز جانت را به خاطر ما انسان‌های قدرناشناس بر کف دستانت نمی‌گرفتی و سالهای باارزش عمرت را در میدان‌های نبرد نمی‌گذراندی.
کاش کمی، فقط کمی، نسبت به ناموس وطنت بی‌تفاوت بودی و می‌گذاشتی داعشی‌ها بیایند و با دستان کثیف و اعمال پلیدشان چشمان غبارگرفته‌مان را باز کنند.
کاش آرمان و نگاهت آنقدر بلند نبود که ما آدم‌های کوته‌فکرِ سطحی‌نگرِ منفعت‌طلب هم می‌توانستیم کمی، فقط کمی تو را بفهمیم.


نوشته شده در جمعه 98/10/13ساعت 11:0 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

با نگرانی پرسید: انگار حالت خوب نیس، چیزی شده؟
جواب دادم: درد دارم.
با نگرانی بیشتری گفت: وااای چرا؟ کجات؟ قرص بیارم؟
گفتم: نه، آخه درد روحم با قرص خوب نمی‌شه.
پوزخندی زد و با بی‌تفاوتی رفت.


نوشته شده در پنج شنبه 98/9/7ساعت 9:44 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گاهی محبت و توجه عده‌‌ی کمی، از محبت هزاران نفر برایم ارزشمندتر و کارسازتر است.


نوشته شده در یکشنبه 98/7/7ساعت 11:13 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

خیلی دردناک است وقتی تو مرا فراموش ‌کنی
ولی درد خیلی بزرگ‌تر آن وقتی است که من تو را فراموش ‌کنم.

 


نوشته شده در شنبه 98/6/16ساعت 11:11 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

با انسان نادانی که ادعای دانایی می‌کند، تحت هیچ شرایطی نباید بحث کرد.

#تجربه‌نوشت

 


نوشته شده در چهارشنبه 98/5/9ساعت 11:29 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

گفت: در ایران یک نانی هست شبیه پلاستیک‌های حباب‌دار.
هیچ‌وقت از این زاویه به نان لواش نگاه نکرده بودم.

#کلاس‌نوشت

 


نوشته شده در چهارشنبه 98/5/9ساعت 11:28 عصر توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

تلفیقی از اشک و لبخند در زندگی اولین زن اتمی ایران که همپای همسرش در کنار مردم ماند در غم و شادی و در سختی و راحتی

#کتابخوانی


نوشته شده در سه شنبه 98/4/25ساعت 12:17 صبح توسط ریحانه همدانی(رها) نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak